بی کلاسی هم کلاسی داشت آن دور و زمان
بی کلاسان را نشستن پیش بعضی عار بود
دوستی و مهر نزد بی کلاسان جهان
چون گلی روییده بر یک شاخه پر خار بود
بی کلاسان آن زمان اندر گریز از نام و ننگ
چونکه اول آدمیت از لزوم کار بود
مردمان امروز دنبال کلاس و منصبند
از همان دم آخر کاری چنین بس زار بود
گشته سنگین جمله سرهای تبار با کلاس
هر که را اندیشه این ، چشم بصیرت تار بود
سهم ما از این جهان جز یک دم و یک عشق نیست
عاشقان دانند چوون سنگینی این بار بود
ذات خود محفوظ از هر چه کلاس کذب کن
هوشمندان را همیشه یاوری خوش، یار بود
برچسب:
نویسنده: حامد یزدانی