پدرم بيمارست و به بستر خفته دست بيرحم زمان بدنش را سفته اوست بيحال و نزار ،بهر اوييم نديم كاش مى خواند مرا همچو ايام قديم
زير لب زمزمه ها مى گويد ،شب و هر لحظه روز جگرم سخت از اين ميسوزد، از چنين ناله و اين حالت و سوزبس نحيف است تن بيمارش ، همچو پژمرده گلى پاك و تميزباز مى گردد همان شور و نشاط ، بر چنين ساحت والا و عزيز ؟اى خداوند كريم ، اى سزاوار ثنا كه بخواهى تو وجود ، و نخواهى تو فنانعمت و معجزه و عشق ز توست تو خوشش كن ، شادشكه پدر باز ز جا برخيزد درد و غم باز رود از يادش
برچسب:
نویسنده: حامد یزدانی
بی کلاسی هم کلاسی داشت آن دور و زمانبی کلاسان را نشستن پیش بعضی عار بوددوستی و مهر نزد بی کلاسان جهانچون گلی روییده بر یک شاخه پر خار بودبی کلاسان آن زمان اندر گریز از نام و ننگچونکه اول آدمیت از لزوم کار بود
مردمان امروز دنبال کلاس و منصبنداز همان دم آخر کاری چنین بس زار بودگشته سنگین جمله سرهای تبار با کلاسهر که را اندیشه این ، چشم بصیرت تار بودسهم ما از این جهان جز یک دم و یک عشق نیستعاشقان دانند چوون سنگینی این بار بودذات خود محفوظ از هر چه کلاس کذب کنهوشمندان را همیشه یاوری خو
برچسب:
نویسنده: حامد یزدانی
اوست بيحال و نزار ،بهر اوييم نديم كاش مى خواند مرا همچو ايام قديمزير لب زمزمه ها مى گويد ،شب و هر لحظه روز جگرم سخت از اين ميسوزد، از چنين ناله و اين حالت و سوزبس نحيف است تن بيمارش ، همچو پژمرده گلى پاك و تميز
باز مى گردد همان شور و نشاط ، بر چنين ساحت والا و عزيز ؟اى خداوند كريم ، اى سزاوار ثنا كه بخواهى تو وجود ، و نخواهى تو فنانعمت و معجزه و عشق ز توست تو خوشش كن ، شادشكه پدر باز ز جا برخيزد درد و غم باز رود از يادش
برچسب:
نویسنده: حامد یزدانی
که مرا دور ز کابوس کند سخن از جنگ و هلاک و وحشت سخن از غرق شدن سخن از بمباران سخن از بیماران سخن از قحطی و از فقر و فساد نابسامانیها ، تهدیدها ، ... وه ، چه دوران غریبیست ای خداوند بزرگ دل بیتاب نخواهم به جهان جنگ نه ، دردسر قحطی نه فقط آرامش و امن و راحتنامه ام در پاکتمیفرستم به تو تا نیک ببینیآنچه را تو به از این جمله جهان میدانیفقط اظهار وجودیست به پاس شکرتمن تو را از ته دل میخوانمو خودم میدانمکه تو بهتر ز همه میدانیگر چه جملات مرا در نامهتو ز بر میخوانیو سر آخر گویمدوستت دارم و
برچسب:
نویسنده: حامد یزدانی


برچسب:
نویسنده: حامد یزدانی

حرف بیهوده مزن
سخن از زندگی امروزیست
سخن تلخ و همه جنگ و جدل
نابسامانی و درد
همه با هم درگیر
پشت سر گو ، بسیار

غیبت و تهمت و خشم
حرف بسیار رکیک ، پشت سر میگویند
روبرو دایم از احوال طرف میجویند
پاچه خواری شده رسمی محبوب
پاچه خواران همه سلطان قلوب
برچسب:
نویسنده: حامد یزدانی

گریه از چشم کسان میریزد
غم و این کشور و صد حرف غریب
همه لطف است ز دست ایزد
بحث بیکاری و بیعاری نیست
سخن از زحمت بیماری نیست

سخن از مرگ شعف در ما نیست
سخن از این همه بیزاری نیست
عده ای میخندند
چشم خود را به غم و درد جهان می بندند
خوش به حال همه شان
خوش به حال همه شان
برچسب:
نویسنده: حامد یزدانی
یک گروه بیچارهعده ای ممنوعهز صدا یا تصویرعده ای چون " باشو"در خیابان ، درگیرعده ای غرق در این زندگی امروزیعده ای در طلب لقمه نان و روزیفکرها راحت نیستجمله درگیر و خمودظاهرا میخندندفارغ از بود و نبودلیک در دل پر غمخنده و شادی ، کمباندها کشته هنربر اصالت ها ، سمدیده ام منتظر لحظه نابکه بیاید منجیکه هنرمند وطننرود در کنجی...روز خوش می آیدمن از آن خوشحالمکه بتابد خورشیدکه بلرزد بد خواهکه هنر زنده شود در این خاککه فراوان شود آن لذت پاکو بگویم از دلکه همه خوشحالندو از این حال عجیببه خودم می
برچسب:
نویسنده: حامد یزدانی


برچسب:
نویسنده: حامد یزدانی
بی کلاسی'>کلاسی هم کلاسی داشت آن دور و زمانبی کلاسان را نشستن پیش بعضی عار بوددوستی و مهر نزد بی کلاسان جهانچون گلی روییده بر یک شاخه پر خار بودبی کلاسان آن زمان اندر گریز از نام و ننگچونکه اول آدمیت از لزوم کار بودمردمان امروز دنبال کلاس و منصبنداز همان دم آخر کاری چنین بس زار بودگشته سنگین جمله سرهای تبار با کلاسهر که را اندیشه این ، چشم بصیرت تار بودسهم ما از این جهان جز یک دم و یک عشق نیستعاشقان دانند چوون سنگینی این بار بودذات خود محفوظ از هر چه کلاس کذب کنهوشمندان را همیشه یاوری خو
برچسب:
نویسنده: حامد یزدانی
اوست بيحال و نزار ،بهر اوييم نديم كاش مى خواند مرا همچو ايام قديمزير لب زمزمه ها مى گويد ،شب و هر لحظه روز جگرم سخت از اين ميسوزد، از چنين ناله و اين حالت و سوزبس نحيف است تن بيمارش ، همچو پژمرده گلى پاك و تميزباز مى گردد همان شور و نشاط ، بر چنين ساحت والا و عزيز ؟اى خداوند كريم ، اى سزاوار ثنا كه بخواهى تو وجود ، و نخواهى تو فنانعمت و معجزه و عشق ز توست تو خوشش كن ، شادشكه پدر باز ز جا برخيزد درد و غم باز رود از يادش
برچسب:
نویسنده: حامد یزدانی


و غوغای این نزدیکی ها را
برچسب:
نویسنده: حامد یزدانی


رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
برچسب:
نویسنده: حامد یزدانی